سايت رسمی اميرمهدی حقيقت به آدرس بالا منتقل شده.
Δ کليک کنيد!Δ
There's always a part of me that's migrating. The sense of being displaced from my home, homeland and language is a very real part of my working life.
Ben Kingsleyبه www.amirmehdi.com برويم.
در بازار تبليغات «لوس»ای که از در و ديوار شهر و رسانهها میبارد ديدن دو شعار تبليغاتی هوشمندانه، خلاقانه و نسبتا غيرمستقيم مرا سر ذوق آورده. به گمانم هر دو مربوط به کولرهای گازی و سيستمهای تهويهی کارخانهی جنرال باشد و هر دو را هم در بيلبوردهای بزرگراه مدرس ديدهام:
«يک سروگردن... سردتر»
و
«ما هوای شما را داريم»
اينها را بگذاريد کنار تبليغات کارخانهی کولرسازی ديگری که شعارهای بینمکی از اين دست دارد:
«بابا تو ديگه چی هستی!»
به مناسبت سالروز درگذشت احمد شاملو
دن آرام، پابرهنهها، شازده کوچولو، قصههای من و بابام، قصههای کوچه، زنگار، ...
من شاملو را به این کتابها و ترجمهها میشناسم نه به اشعارش. گرچه بعضی شعرهاش را بسیار دوست دارم.
روحش قرين آرامش باد.
--
پ.ن: مجموعه قصههای کوتاه ترجمهشدهاش را انتشارات نگاه در قالب جلد سوم «مجموعه آثار شاملو» منتشر کرده که حاوی دهها داستان از نويسندگان مختلف است؛ از چخوف و کافکا و ديگران.
کارگاه ترجمه [۶]/ ۲
They sit within reach of each other so their fingers can brush and make little twitching signs of recognition and affection.
ترجمههای رسيده:
۱- در کنار هم به فاصلهای می نشینند که بتوانند انگشتان هم را لمس کنند، و با هر تماس کلمات آشنایی و محبت را در انگشتان دیگری هجی کنند.
-هجی کنند از کجا آمده؟ بار اضافهای است بر آنچه نويسنده گفته. اساسا نويسنده استعاری سخن نگفته.
۲- در دسترس هم مینشينند تا انگشتانشان با هم در تماس باشند و با حرکاتشان نشانههايی ظريف را بنمايانند از بازيافتن هم و دلبستگي (های)شان.
- کمی با نشانههای «ظريف» مشکل دارم. دلبستگی شان هم کمی ول است. به چی يا کی. برخلاف affection که کاملا رساست.
۳- در فاصلهء کمتر ازفاصلهء دودست از هم مىنشینند تا انگشتهایشان بتوانند هم را لمسکنند و با فشاردادنى سریع و ناگهانى نشانههایی ظريف از آشنایی و مهر بفرستند..."-با فشاردادنی سريع و ناگهانی؟! قشنگ است؟
۴- نزديك هم مینشينند و به نشانه علاقه و تفاهم انگشتان يكديگر را نوازش كرده وآرام در هم میفشارند.
-اين can پس کجا رفته؟ (... so their fingers can brush and make)
-«واو» بعد از «نوازش کرده» هم که زايد است و بايد به ويرگول تبديل شود.
--
خود را مقيد به ظاهر جملهی اصلی نبايد کرد. در فارسی چگونه بايد گفت. مساله اين است.
--
مانی و پژمان درباره مطلب روز سهشنبه میپرسند: لذت موذيانه يا بدجنسانه يا بدخواهانه؟
--
کارگاه را ادامه میدهيم...
همنام را همه جای دنيا میخوانند...[1۲]
لاهيری به صبوری خوانندهی خود اعتماد دارد Nell Freudenberger Orange Prize Nominee Location:U.S.A بخشی از گفتوگو با نامزد جايزه اورنج ۲۰۰۵ -چرا همنام جومپا لاهيری را دوست داری؟ - ريتم لاهيری کند است ولی نويسندهی محافظهکاری نيست. دست به ريسک میزند و به صبوری خوانندهی خود اعتماد میکند. به نظرم او از ما انتظاراتی دارد. شخصيتهای داستانیاش شخصيتهای داستانی صرف نيستند؛ آدم وقتی داستانی از او را به پايان میرساند میبيند که دارد مدام به شخصيتها فکر میکند؛ انگار که آنها را جايی در زندگی واقعی ديده و میشناسد، و آنها هنوز در جايی از اين دنيا دارند زندگی میکنند. [متن کامل ] -- کارگاه ترجمهی ۶ همچنان فعال است. 
کارگاه ترجمه [۶]
Every morning a couple meet on this duck with their cups of coffe. They sit within reach of each other so their fingers can brush and make little twitching signs of recognition and affection. They've been coming up here for eighteen years. Sometimes they just stare at the slow-motion clouds, pink-edged from the sun like cotton candy. Other times they talk.
جملههای چالشبرانگيز اين متن برای ترجمه سياه شده است. مابقی برای قرارگرفتن در فضای روايت داستان است. ترجمه کردی کردی، نکردی نکردی.
ادب از که آموختی؟ [۶]
پيش از هر چيز نوعی لذت ارضايم میکند، شيرينی آگاهی تمامعيار از يک خبر. و آنگاه لذت شيطانی دسيسه، و احساس قدرت از نقشهی قتل کسی که ای بسا همين حالا در حال بوسيدن همسرش يا مسواک زدن يا کتاب خواندن بر بستر باشد. و تو در ظلمت آگاهی او مشت گره کردهای، به سبب جهل اوست که میتوانی تيشه به ريشهاش بزنی و آگاهی او به اين همه لحظهی مرگ اوست.
-هر صبح سر ساعت بيرون میزنه.
-چه وقت؟
-ده دقيقه به هشت. اتومبيلی اونجاست، اما دو نفر با لباس غيررسمی پياده میشن و به طرف در می رن، بعد همراهش راه میافتن و اتومبيل همين طور دنبالشون حرکت میکنه، تا خيابون هفتاد و دوم با هم حرف میزنن و اونجا به مغازه کلريج میره و از باجه تلفن میزنه.
-هر روز؟
-هر روز. درست بعد از در سمت چپ دو تا باجه تلفن هست. اتومبيل کنار جدول میايسته، محافظها وقتی تلفن میکنه بيرون مغازه منتظر میمونن...
-خب، از داخل مغازه بگو.
بيلی بتگيت/ترجمه بهزاد برکت/ص ۳۴۲/نشر قطره
پيش از هر چيز سرخوشم که يک مطلب را خوب میدانم. از احساس شرکت در توطئه، لذت بدجنسانهای میبرم، منظورم احساس قدرت از کشيدن نقشهی قتل آدمی است که در اين لحظه شايد دارد زنش را میبوسد يا دندانش را مسواک میزند يا کتاب میخواند که خوابش ببرد. تو مثل مشتی هستی که در تاريکی برای کوبيدن او بلند شدهای و او را به واسطهی بیخبریاش از پا در میآوری، دانستن آنچه تو میدانی برای او به قيمت جانش تمام میشود.
-هر روز صبح درست سر وقتش از خانه بيرون میآيد.
-چه وقت؟
-ده دقيقه به هشت. يک ماشين منتظرشه، ولی دو نفر با لباس شخصی از ماشين میآن بيرون میرن دم در جلوش با او پياده راه میآفتن ماشين هم دنبالشون میره. پياده میرن تا خيابان هفتاد و دوم، اونجا خودش میره تو دراگاستور کلاريج از تلفن عمومی تلفن میزنه.
-هر روز؟
-هر روز. توی فروشگاه درست بعد از در ورودی دو تا کيوسک تلفن هست. ماشين لب پيادهرو نگه میداره، وقتی خودش داره صحبت میکنه محافظها بيرون وامیايستن.
-تو چه خبره؟
بيلی باتگيت/ترجمهی نجف دريابندری/ص ۳۶۱ و ۳۶۲/نشر طرح نو
عکسها و خبرهايی از فيلم همنام
گوگول
موشومی

مادربزرگ آشيما
![]()
اديت

فيلمنامهنويسان:
سونی تاراپولوارا

و جومپا لاهيری که در نقش عمه جومپا حضور کوتاهی در فيلم دارد.

مرحوم ذبيح الله منصوری در سالهای دور ترجمهای از لوليتا (ولاديمير ناباکوف) منتشر کرد که مقايسهی يک جملهی اصلی کتاب با متن فارسی اين ترجمه برای علاقمندان آموزنده خواهد بود. جمله کتاب، صفحه ۱۴۴:
Hello, Lolita, Where are you?
ترجمه منصوری، صفحه ۲۱۵۶ (!):
«سلام لوليتای عزيزم. سلامی به گرمی تابستان، آه بی تو چه کنم که در اين تنهايی طاقتسوز، اشک بیامان از گونههايم جاری است و هر وقت صدای آکاردئون از خيابان به گوش میرسد، دلم هوای تو را میکند و يادم میآيد که يک بار با هم به شهربازی رفته بوديم و تو پفک میخوردی و کسی آن طرفتر آکاردئون میزد و هردومان همزمان با او میخوانديم: سلطان قلبم تو هستی تو هستی دروازههای دلم را شکستی و ... بعد با هم راه افتاديم و يک پيتزا پيکو خورديم. و تو گفتی آن سس قرمز را به من بده، من هم دادم. آه از اين روزگار نامرد وای، آخ، اه ... دلم تنگ شده پس بگو تو کجايی؟»
مدار صفر درجه/چلچراغ شماره ۱۵۴
پ.ن: مقالهی درخشان مرحوم کريم امامی را با عنوان «پديدهای به نام ذبيحالله منصوری»، و نيز لينکهای مرتبط با معرفی بيشتر اين مترجم فقيد (کريم امامی) و يادداشتهايی در يادبودش را در اينجا بخوانيد.

کريم امامی درگذشت.
شخصا مديون او هستم برای کتاب از پست و بلند ترجمهاش. سالها پيش، شور ترجمه را همان کتاب در من انگيخت و بسيار چيزها از او، کتابش، کارگاه ترجمهاش در مجلهی مترجم و يادداشتها و نقد ترجمههايی که مینوشت آموختم. اينها را چند ماه پيش به خودش نيز گفتم.
اسفند پارسال به جشن رونمايی همنام دعوتش کردم. ناخوش بود و عذر خواست و قرار شد يک نسخه همنام را برايش ببرم تا همچون مترجم دردها بخواند و نقد کند. افسوس. روحش قرين آرامش باد.
همنام را همه جای دنيا میخوانند...[11]
Exceedingly well-written
Originally from:
Location:Portland, Oregon
I spent the day trying to get over my cold but had time to finish reading The Namesake (همنام) . I had enjoyed Interpreter of Maladies (مترجم دردها) and so I'd been waiting for this book with great expectation. But The Namesake disappointed me. The book is exceedingly well-written and the characters carefully drawn and very engaging. Still, I found that the numerous descriptions sometimes substituted for plot and that certain writerly tics (lists, for example) became obvious in this longer work, whereas they weren't in the short stories.
برای راوی قصههای عامه پسند
لنی، اول با اين جوان که يک کلمه هم انگليسی نمیدانست رفيق شده بود. به همين دليل روابطشان با هم بسيار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که جوان شروع کرد مثل بلبل انگليسی حرف زدن و فاتحهی دوستیشان خوانده شد. فورا ديوار زبان ميانشان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشيده میشود که دو نفر به يک زبان حرف میزنند. آن وقت ديگر مطلقا نمیتوانند حرف هم را بفهمند...
... مخترع روش لينگافون دشمن بشر بوده. حجاب بیزبانی را دريده. توی روابط شيرين عاطفی خرابی کرده و زيباترين ماجراهای عاشقانه را به هم زده.
خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری/ترجمه سروش حبيبی/نشر نيلوفر
Noble: خانوادهدار
کارگاه ترجمه [۵]
I love you; no matter what.
پ.ن: کارگاههای۲ و ۳ و ۴ در اين ماه همچنان فعال است. نظرخواهی پست ديروز هم به قوت خود باقیست.
کارگاه ترجمه [۴] / (۲)
-Now Betty, how are we going to address this situation?
-What's the problem?
-The cats, Betty.
-That's not my problem.
خب، اينها ترجمههای رسيده است. به فاصلهگرفتن ِ هنرمندانهی بعضی از مترجمها از متن اصلی و نيز درگيرماندن ِ ناشيانهی بعضی ديگر در ساختار و الفاظ متن اصلی توجه کنيد و بهترين و بدترين شماره را انتخاب کنيد. يا پيشنهاد جديد بدهيد.
۱- بتی، چکار کنیم اینا رو؟ / چی شده مگه؟ / گربهها رو می گم بتی. / به من چه.
۲- خب بتی. چی کنيم اين قضيه رو؟/ گيرش چيه؟/ بتي گربهها./ اينش ديگه مشکل من نيست.
۳- می گم حالا باید چی کار کنیم بتی؟ / چی رو چی کار کنیم؟/ گربهها رو دیگه. / اون دیگه مشکل خودته.
۴- خب بتی، بالاخره با این جریان چکار کنیم؟/ چی شده مگه؟/ گربهها دیگه، بتی./ به من مربوط نیست.
۵ - بتی حالا با این وضع چطور باید کنار اومد؟ / کدوم وضع؟ / منظورم گربههاست٬ بتی / من که مشکلی ندارم!
-۶ حالا چی کارشون کنيم؟/چی رو؟/گربهها رو، بتی/ مشکل خودته.
۷- بتى، حالا اين وضع رو چىکارش کنيم؟/ کدوم وضع؟ / گربهها رو مىگم بتى./ مشکلِ خودته.
۸ - بتی حالا ما چه جور میخوايم با اين مشکل کنار بيايم؟/ چه مشکلی؟/ بتی گربهها رو میگم./ اين ديگه مشکل من نيست.
۹- ببينم بتی! چهجوری ترتيب اين ماجرا را بديم؟!/ مشكل چيست؟/ گربهها، كتی!/ آن مشكل من نيست!
همنام را همه میخوانند...[۱۰]
چيزی که همه از آن رنج میکشيم
Pedram Rezaee Zadeh
Location:Iran, Tehran
کسی چه میداند «همنام» از کجا شروع شده است. شايد وقتی جومپا لاهيری داستان «مترجم دردها» را تمام کرده بود يا مثلا وقتی هيجان آدمها را، وقتی درباره داستان «موضوع موقت» حرف میزدند، ديده بود، به اين نتيجه رسيده بود که بايد رمانی درباره تنهايی آدمها بنويسد. درباره چيزی که همه از آن رنج میکشيم. همنام پيش از آنکه رمانی باشد درباره مهاجرت، تقابل سنت و مدرنيته يا حتی فاصله ميان نسلها، داستان ساده و سرراستی است که برپايه دو کلمه شکل میگيرد: « تنهايی» و «دلتنگی»...
...اگر جنگ و صلح را بهترين رمان دنيا بدانيم و عقيده داشته باشيم که قدرت يک رماننويس در تعداد شخصيتهای متنوعی است که خلق میکند، بدون شک، همنام رمان قابل توجهی نخواهد بود. اما اگر برايمان مهم باشد که شخصيتهای يک رمان - حتی در صورتی که با توجه به واقعيات زندگی ساخته شده باشند - قابل لمس و باورپذير باشند، بدون شک بايد لاهيری را برای خلق شخصيتهايی چنين روشن تحسين کنيم.
[متن کامل]
يک نوشته يا ترجمه ـ اعم از علمی يا غير علمی ـ بايد از يک حداقل زيبايی برخوردار باشد تا کشش زيبايی آن خواننده را به خواندن آن تشويق و ترغيب کند، نه آنکه ترجمه طوری باشد که موجب ملال شود، زيرا در چنين صورتی، به قول منوچهری دامغانی:
شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست
بچه نازادن به از شـش ماهـه افکـندن جنين
درباره ترجمه/ابوالقاسم جزايری/فرهنگ، زبان، ترجمه

چاپ دوم همنام با جلد گالينگور در صحافی
پ.ن: فصل تابستان فرصت خوبیست برای خواندن همنام و هديهدادناش به دانشآموزان و دانشجوهای خسته (!؟) از دو ترم درس خواندن.
خواندنی
زبان ترجمه با معيارهاى زبان فارسى سنجيده مى شود. اين اصل را بايد مبناى كار خود در ترجمه قرار بدهيم. البته اين اصل صرفاً مبناى عقلى ندارد، بلكه در جامعه اى كه مردم زياد كتاب نمىخوانند، مبناى فرهنگى و اخلاقى هم دارد. زبان ترجمه هرچند به زبان مردم نزديكتر باشد، لذت خواندن را افزايش مىدهد.
گفتوگوی علی صلحجو با علی خزاعیفر در صفحه ادبيات شرق امروز. دکتر خزاعیفر سردبير مجلهی ارزشمند و آموزندهی مترجم است که امسال، بیسروصدا، وارد پانزدهمين سال انتشارش شده.
بخش ديگری از اين گفتوگو:
در تاريخ ترجمه، ترجمه ادبى را براساس ملاحظاتى تعريف كرده اند كه مبناى فردى و تجويزى داشته است. اين ملاحظات عبارتند از ملاحظات فرهنگى، ملاحظات زبانى، ملاحظات اخلاقى و ملاحظات زيباشناختى. اين ملاحظات به شكل گزاره هايى متضاد بيان شده اند. روايت ساده اى از اين ملاحظات به قرار زير است:
ملاحظات فرهنگى
الف - ترجمه ابزارى فرهنگى است. متن اصلى را تا آنجا كه لازم است بايد تغيير داد تا با فرهنگ مقصد سازگارى پيدا كند.
ب - ترجمه ابزارى فرهنگى است. متن اصلى را بايد با كمترين تغيير ترجمه كرد تا بيانگر شيوه هاى تفكر و بيان مردمى ديگر باشد.
ملاحظات زبانى
الف - مترجم بايد تا حد امكان كلمات و تعبيرات نويسنده را به كار ببرد و از اين راه زبان مقصد را غنى كند.
ب - مترجم بايد تا حد امكان از به كار بردن كلمات و تعبيرات نويسنده كه زبان مقصد را فاسد مى كند پرهيز كند.
ملاحظات اخلاقى
الف - مترجم بايد لفظ به لفظ به نويسنده متعهد باشد.
ب - مترجم بايد به روح اثر متعهد باشد.
ملاحظات زيباشناختى
الف - مترجم بايد با نقض قراردادهاى عرفى زبان مقصد و آشنايى زدايى، غرابت زبانى متن اصلى را تا حد امكان به ترجمه منتقل كند.
ب - مترجم بايد غرابت زبانى متن اصلى را به حداقل برساند و زبان ترجمه را تا حد امكان طبيعى و روان كند.
پ.ن: به نوبه سهم خود، ازاستاد علی صلحجو برای انجام اين گفتوگو و از دوستان سرويس ادبی شرق برای چاپش سپاسگزارم.
